هواتراست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت...
اگرچه کوچک وتنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت...
بگوکه چه وقت دلم رازیادخواهی برد؟
اگرچه خوانده ام ازجای جای چشمانت
دلم مسافرتنهای شهرشب بوهاست
که مانده درعطش کوچه های چشمانت
تمام آینه هانذر یاس لبخندت...
جنون آبی دریافدای چشمانت
توهیچ وقت پس ازصبرمن نمیایی ...
درانتظار.چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام اکنون
به انتهای خودوابتدای چشمانت
من وغروب وسکوت وشکستن وپاییز
توونیامدن و عشوه های چشمانت
خداکندکه بدانی چقدرمحتاج است
نگاه خسته من به دعای چشمانت
نوشته شده توسط افسانه در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت
آتش دوست اگر دردل ما خانه نداشت
عمربی حاصل مااینهمه افسانه نداشت
نوشته شده توسط افسانه در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای گلم دلم برای تک تک شماتنگ شده
این مدت که نبودم خیلی بلاها سرم اومدنتونستم به روز کنم
امایادشماهمیشه توقلبم زنده بود...پیشایش عیدنوروزوبه همه
شمابامعرفتها که تنهام نذاشتیدتبریک میگم سعی میکنم
بعدعید به روز کنم دوستون دارم خیلی زیاد...![]()
اشتیاقی که به دیدار شمادارددل من .دل من میداندومن
میدانم ودلتنگیه من...
نوشته شده توسط افسانه در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
دیگرتوان ماندن نداشتم رفتم. دیگرمجال نفس کشیدن نداشتم رفتم
میدانم بدون من یعنی نابودیت.اماوقتی برا ی ماندن نداشتم رفتم.
گفته بودم که صبرم دگرتمام شده .دربن بست بغض بودم رفتم.








شاخه گلت راباقطره اشکم ترنگه داشته بودم ازش دل کندمورفتم.
شایدبگویی چرارفتم؟بخاطرتونه اززندگی بریدم بخاطراین رفتم.
این گل برایم عزیز است بیا بردارش اززمین تا بگویم سپردم بتووازینجارفتم!




غروب دلگیر ...بودکه رفتم.صبوروبیصداودلم تنگ بودکه رفتم.
همه وجودم سردبود..دستانم توراکم داشت اما بیادت تنهارفتم...!
گرچه دیگرمرانخواهی دید.این رابدان باجسم وروحی خونین رفتم...!
نوشته شده توسط افسانه در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت

سلام عیدبزرگ غدیرخم رابه همه شمادوستای خوبم تبریک عرض میکنم
واین شعروبه همین مناسبت به شماتقدیم میکنم
جلوه گرشدباردیگرطورسینادرغدیر
ریخت ازخم ولایت می به مینادرغدیر
رودهابایکدگرپیوست کم کم سیل شد
موج میزدسیل مردم مثل دریادرغدیر
هدیه جبرییل بود<الیوم اکملت لکم>
وحی آمددرمبارک بادمولی درغدیر
باوجودفیض<انعمت علیکم نعمتی>
ازنزول وحی غوغابودغوغادرغدیر
برسردست نبی هرکس علی رادیدگفت:
آفتاب وماه زیبا بود زیبا دغدیر ...
برلبش گلواژه <من کنت مولا>تانشست
گلبن پاک ولایت شدشکوفادرغدیر
برکه خورشیددرتاریخ نامی آشناست
شیعه جوشیدست ازآن تاریخ آنجادرغدیر
گرچه درآن لحظه کسی باورنداشت
میتوان انکاردریاکردحتی در غدیر
باغبان وحی میدانست ازروزنخست
عمرکوتاهی ست درلبخندگلهادرغدیر
دیده هادرحسرت یک قطره ازآن چشمه ماند
این زلال معرفت خشکیدآیادرغدیر؟
دل درون سینه هادرتاب وتب بودای دریغ
کس نمیداندچه حالی داشت <زهرا>درغدیر

بیاگل شدن رارعایت کنیم
زپروانه ماندن حمایت کنیم
اگربادغم شاخه ای راشکست
زدست هجومش شکایت کتیم

حسرت سفر
دیگربس است پونه من ازسفربیا بغض تمام پنجره هادرغمت شکست
چشمم به حرمت غم توتاسحرگریست درساحل عبورتاصبحدم نشست...
درکوچه های حادثه تنهاشدن بس ست دیگربرای عاطفه هم طاقتی نماند
رفتی وآن قناری زیباومهربان یک نغمه هم برای دل عاشقان نخواند
یک شب به احترام دل عاشقم بیا مردازغمت ستاره دل آسمان من
هرشب کنارپنجره تنهانشسته ام شایدبگیری ازدل رویانشان من...
ازآن زمان که رفته ای ازکوچه باغ عشق درچشم یاس عاطفه باران گرفته است
جرم توبیگناهی واندوه توبزرگ است صبروقرارازدل یاران گرفته است
زفتی ودل به یادنگاه بهاریت.... درآرزوی یک تپش عاشقانه است
امواج سرخ دیده ی دریایی دلم غرق نیازوحسرت واشک وبهانه است
روحم فدای خستگی چشم عاشقت جرم تومهربان شدن وبی ریاشدن
تنهاگناه آن دل دریایی توبود یک روز محض خاطرگل هافداشدن
امابدان فرشته من درجهان عشق دست غریب لاله فشردن گناه نیست
اینجاهنوزمثل نگاه توهیچکس تسکین دردیاسمن بی پناه نیست

چگونه باتوبگویم؟...
چگونه باتوبگویم؟
تاتلنگرهای زندگی را
توبرداری ازدوشم؟
چگونه باتوبگویم؟
تاآزادسازی توکینه هارا
ازدست
تالحظه ای موج زنی
نگاهت رابرمن
تاباورکنی باورم را
چگونه باتوبگویم؟
ای....!!!![]()

بیادرلحظه های بیقراری به یادغصه مجنون بخوانیم
بیادلهای عاشق رابگردیم که شایدردی ازقلبش بیابیم
بیادرخلوت افسانه هامان برای یک کبوتردانه باشیم
اگرروزی پرستوبی پناهست برای بالهایش لانه باشیم
بیایک شب به این اندیشه باشیم به فکردردل های شکسته
به فکرسیل بی پایان اشکی که روی چشم یک کودک نشسته
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچکس تنهاییم راحس نکرد وسعت دلتنگی ام راحس نکرد
درمیان خنده های تلخ من گریه پنهانیم راحس نکرد.....
درهجوم لحظه های بیکسی دردبیکس ماندنم راحس نکرد
آن که باآغازمن مانوس بود لحظه پایانم راحس نکرد.....

نوشته شده توسط افسانه در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوستاي خوبم
عيدقربانوبه همتون تبريك ميگم.ازينجابه همكلاسيهامم
روزدانشجوروتبریك ميگم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به تماشاسوگند
وبه آغازکلام
وبه پروازکبوترازذهن
واژه ای درقفس است
هرجابری هرچی بشه-بدون که دل نمیکنم
هرکی سرراهت اومد- بدون که عاشقت منم
هرچی بگی همون میشم-هرجابری باهات میام
امابدون بدونه توروزوشبم نمیگذره
اگرکه پیشم نمونی-دیگه خوابم نمیبره
اماتوهنوزتوخاطرم یادتومیمونه بدون...
ایندفعه هم طاقت بیار-یه روزدیگه پیشم بمون
حالاکه میری ازپیشم-فقط بدون دوست دارم
بیاکه دلتنگت میشم-سرروی شونت بذارم
هرجاباشی بدون که من-چشمم هنوزبه راهته
چه جورشده که برات -جدایی خیلی راحته
اگه بری نمیتونم یه لحظه همراهت باشم
داری میری فقط بگو-تاکی؟چشم براهت باشم
حالاکه میری ازپیشم-فقط اینویادت باشه
گرچه دلم دلگیره ازت-<خدانگهدارت>باشه.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کنم هرشب دعا
مهرت رودازقلب من بیرون
ولی آهسته میگویم
خدایا...بی اثرباشد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

چندروزیست هوای دلم بارانیست
دلم گرفته ازهمه چیز-ازهمه کس
کاش میشدسفری کردای کاش..
من اینجاهمچوژاله ای هستم
که بی طلوع صبح میمیرد
همچوژاله ای که برگلبرگ انتظارنشسته
ودرهجوم فکرها...ذهن من...
بی دفاع میمیرد.
کاش میشدسفری کردخارج ازین ذهن
به دنیای سبزی که درآن خاطره ها
بوی لطافت یاس میدهند
سفری به سرزمین هیاهو
که درآن آیه سکوت مطلقامعنانمیشود
بارمیبندم به امیدسفری..
امادرهابسته.پنجره هاتاریک.راه نجات من کو؟
تابه کی اسارت دردنیای خویش؟
تابه کی ندامت وپشیمانی"؟
میدانم که خواهم مرددرعمق سکوت خویش
چون اسیرخویشم...واسیردردهای آلوده
دیرگاهیست که درحکایت شب
سرانگشتان توراکم دارم...
اماکودهانی برای خواندنت ؟...
کوچشمی برای انتظار؟...
این دهان جای خالی آوازتوست
واین چشم جای خالی نگاه توست
تمام درهاوپنجره هاروبه سوی توگشوده مانده اند
ای رویای دور.....ای دورترین رویا....
کدامین شب به خواب چشمهایم خواهی آمد؟
که من ثانیه ثانیه برای آمدنت بمیرم.....

بیا...
<<نگاهت رادرچشمانم بریز
باعطرسکوت
به پیشبازم بیا
دستهایم منتظرگشودنی دوباره اند
توبیا....
تاخزان
بربیوفایی زردبخندد>>
سلام دوستای خوبم
میدونم بی مقدمس اماهمینجوری دلم گرفت
میخوام بدونیدمن عاشق امام زمانم .تنهایاربیکسیمه
تنهامرهم زخمامه....اینم یه درددل کوچیکه...

سلام آقاامشب دلم گرفت این نامه روواست نوشت
هرچنددلتنگی عذابم میده اماازسردلتنگی برات نوشت
فقط میخوام بگم اول نامه-بگوسرمیزنی به خونه دلم؟
میای وانتقام دل خستمومیگیری؟
آقاماکه فقط نشستیم وگفتیم ای کاش بیای..
اماتوکه به گفتنهای مانداری نیاز
آقاجون شنیدم تنهایی بیکساوجودتو سوزونده
شنیدم قامتت ازظلم به یتیمان خمیده
شنیدم اشک چشم بیگناهادلتوشکسته
آقاجون شنیدم توامام عاشقایی..توپناه بیکسایی
آقاجون میدونم تودل منتظرا یه خونه داره
شنیدم یه اسم قشنگ بنام مهدی داری
آقاجون بعدتوکی میخواد مرهم غصه هام میشه؟
کی میاددستهای خستمویه کمی مرحم بشه؟
آقاجون دلت میادمن بشکنم ؟
هق هقموتوی صدام پنهون کنم؟
آقاجون میخوای برات فدابشم.تایکبارم شده نگاتومن صاحب بشم؟
آقاجون به اشک غم قسم دلم گرفت این نامه روواست نوشت
توجمکران که بودم
یکی میگفت :ماشین میخوام.یکی میگفت:خونه میخوام
اون یکی یه همسره خوب.بغل دستیم یه شغل خوب.
امامن ازت دنیانخواستم..من ازت چی خواستم جزیه مرهم خوب؟
آقاجون این چه راهیه؟
نه راه پس.نه پیشی....
نه ازون آدم خوبهاییم نه ازون بده بدا
بنده ایم مافقط عاشقتیم تاآخرعمرآوارتیم
آقاجون کاش بدونی ماهم دلی داریم
عزیزازدست رفتمونوتوزندگی کم داریم
یه بارشده ؟بگی ماهم آرزوداریم
دیدن روی ماهتوتودلمون عغده داریم..
فقط بگوکی میای؟
خسته ام ازآدما........
یه عاشق آواره ام....
نوشته شده توسط افسانه در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت
خدایا.........
خدایا..من گرفتارسنگینی سکوتی هستم که گویاقبل ازهرفریادی لازم است
خدایا..بامن حرف بزن.بامن که شکسته ترازواژه های شکسته وبیگانه ام.
ای ترانه خاموش ...ای مسافرستاره پوش...
خدایا اگرشادی بودم دروجودتمام انسانهای غمگین جای بازمیکردم وبرغم و
غصه هایشان غلبه میکردم وآنهاراازانسانها ی...دورمیساختم که مانندخوره
روح انسان رادرانزوامیخورند.
اگرشادی بودم دردل کودکان معصوم وبی سرپرست می نشستم ومانع ورود
هرقطع امیدی بردلهای لطیف ونازکشان میشدم.
اگرشادی بودم مادران داغدیده وحسرت بردل جای بازمیکردم واجازه نمیدادم
گاه غبارغم وگریه سراغ قلبهای پرعاطفه وصبورآنها بیاید.
اگرشادی بودم تلاش میکردم درچهره پدران زحمتکش وپینه بدست خودنمایی
کنم تاهرگاه خسته بادست خالی ازبیرون به خانه می آیند هیچگاه غم نداشتن
وخجالتی رادرخودحس کنند.
خدایا..میدانی خیلی خستم ..دستم رابگیر...
خدایامحتاجم بتو...به نظرت...
خدایا..........................کمکم کن
نوشته شده توسط افسانه در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من افسانم دانشجوی زبان ادبیات.
متولد1367/1/3.فروردین ماهم افتخارم تبریزی بودنمه.
این وبلاگوتقدیم میکنم به پدرومادرم وشمادوستای
وبلاگی ویکی ازدوستای خوبم که باعث شدمن خودمو
بشناسم....kia....دوست دارم...
عاشق فصل پاییزم.
عاشق رنگ آبی ومشکیم
من ازمیون ورزشها
بدمینتون وشنا
دوست دارم
تک فرزندم
استقلال دوآتیشم...
آخرش قاری قرآنم.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY